خرید بک لینک

دلنوشته های مانا

شب پنجم

شب پنجم

ماه پیش پریودیِ سختی داشتم. خیلی دردم زیاد بود به طوری که هیچ مسکنی درش اثر نداشت
سه روز تمام درد شدیدی داشتم
برای مامان که دردش رو توصیف میکردم میگفت دقیقا درد زایمان هم همینطوری هست
خلاصه خیلی حالم بود، با این وجود پا میشدم غذا درست میکردم و مراقب خورد و خوراک مامان و داداشم بود
خواهرام نزدیک هستند اما ازشون نخواستم کاری انجام بدن
حس کردم باید خودشون بفهمند، بهشون گفته بودم پریودم و درد دارم اما خب هیچ‌کاری نکردنند
البته طفلیا همشون گرفتارن و برام قابل درکه اما خب ته دلم دوست داشتم و شاید کمی هم انتظار داشتم کاری انجام بدن
به هرحال ...
یکی از خواهرام که دوسال از من بزرگتره و خیلی هم همدیگرو دوست داریم خواب بابا رو دیده بود
اینم بگم این خواهرم خواب‌هاش ردخور نداره
خواب دیده بود همه‌ی خواهر برادرا تو هال نشستیم و بابام هست
خواهرم میگفت جز به من و داداش دومی اون هم در حد یه لبخند، به بقیه اصن توجه‌ی نمیکرد
میگفت: توام یه گوشه نشسته بودی، دور از همه و زانوی غم بغل گرفته بودی و دمغ بودی
خواهری تعریف میکرد میگفت: بابا همینجوری نگاش به تو بود و هر وقت نگات میکرد اشک تو چشش جمع میشد و بغض میکرد
خواهرم تعبیرهای خودش رو داشت
چیزی که برای من اهمیت داره اینکه هنوز بابا فراموشم نکرده
مرسی پدر که هوامو داشتی و داری
حتی مرگ هم باعث نشد چشم ازم برداری
خیلی زود رفتی اما ذهن من تو همون خاطرات مونده
لطفا بیشتر هوامو داشته باش
و چقدر بد که نیستی و نمیتونم بهت بگم "سخت‌کوش‌ترین مرد زندگیم روزت مبارک":(


برچسب: نویسنده: شیوا رحیمی تاريخ: پنجشنبه 12 شهريور 1405 ساعت: 19:55

صفحه بندی