دلنوشته های مانا
شب ششم.... "چهل سالگی"
گاهی که میرم دفتر خاطرات قدیم خودم رو میخونم تعجب میکنم از آن حجم از نگرانی
دغدغه
حس بد
ناامیدی
و...
با خودم میگم: مگه میشه یه جوون بیست ساله انقد با شور زندگی فاصله گرفته باشه!!!!؟
مگه میشه یه نوجوون 17 ساله از شوخیها و شیطنتهاش ننوشته باشه!!؟
برای الان و اینجایی که هستم بنظرم عجیبه.
یه نکتهی که لازمه بگم این هست که: توی دوران نوجوونی "هیجان" بالاست به این معنی که ممکنه در مقابل هیجانات مختلف، ریاکشن با مسئلهی که باعث ایجاد هیجان شده همخوانی نداشته باشه
مثلا ممکنه برای گم شدن خودکار مورد علاقهشون واکنشی رو نشون بدن که ما در برابر گم شدن ماشینمون از خودمون نشون میدیم:)
برای هیجانات دیگه هم همینطور هست. فرقی نداره شادی باشه یا غم یا عصبانیت یا...
برای همین سوالاتی که با خوندن خاطرات قدیمی برایم ایجاد میشه از نوع "چرا این اتفاق افتاده نیست" بلکه از نوع "چگونگی" هست.
فلسفیش نکنم
خلاصه وقتی خاطرات قدیم رو مرور میکنم و با الان و این سن مقایسه میکنم حس میکنم اینکه میگن "دوران جوانی بهترین دوران هست" دروغی بیش نیست.
من الان بیشتر زندگی رو دوست دارم
احساس لذت میکنم
دست از مقایسه برداشتم
نظرات دیگران فقط برام به عنوان یه نظر هستند نه وحی منزل
ثبات و راحتی چیزیه که منو به آرامشی که باید باشه نزدیکتره کرده
فرصت عاشق شدن پیدا کردم
راحتر میپوشم
و...
بنظرم زندگی از 35 سالگی به بعد تازه شروع کار میشه
و کلی حس خوب برات ایجاد میشه که قدر زندگی رو بیشتر بدونی
ختم کلام اینکه با وجود دغدغههای که همیشه بوده وهست زندگی رو زیبا دیدن فقط بعد چهل سالگی اتفاق میفته
یه جوری که اصن نمیخوای بمیری.
برچسب:
نویسنده: شیوا رحیمی