دلنوشته های مانا
شب سومخوشحالم که دارم هرشب به قولم عمل میکنم و دیگه لپتاپ باز کردن و روشن کردنش برام مطرح نیستدر زمان حاضر از صبح رفتم خونه خواهرم، عصرم که رفتم باشگاه و حدودا سه ساعت باشگاه بودمیه مدت بود باشگاه رفتنم تق و لق بود ولی امروز به مربیم قول دادم منظمتر باشمواقعا هم رفت و آمدش سخته و هم هزینهشاما به حس و حال خوبهش میارزهدوست پسرمم از عصری حالش بد شده. خونه خواهرش اینا دعوت بود و ظاهرا بعد ناهار هرچی میخوره رو بالا میارهخداروشکر که الان بهتره، چنددقه پیش پیام داد امشب نمیتونه
برچسب:
نویسنده: شیوا رحیمی
دلنوشته های مانا
شب چهارمبا خودم قرار گذاشته بودم که بیام و هر شب بنویسم، تا سه شبم اومدم اما دوسه شبِ نتونستمیعنی طوری بود که جنازه میرسیدم رو تخت.ضمن اینکه یه قرار دیگهم با خودم گذاشته بودم، اینکه شبا زودتر بخوابم و خب اینکه شبا زودتر بخوابم اولویت اولهخلاصه دوسه شبِ گذشته تا دیروقت فرصت نداشتم و به محض اینکه کارامم تموم میشد ترجیح میدادم بخوابم، این شد که نتونستم بنویسم.زندگی در روزمرهترین شکلش در حال سپری شدنهکارخونه. خواب. باشگاه.آشپزی و دغدغههای مربوط به اینا.اما خب خداروشکر که زندگی
برچسب:
نویسنده: شیوا رحیمی
دلنوشته های مانا
شب پنجمماه پیش پریودیِ سختی داشتم. خیلی دردم زیاد بود به طوری که هیچ مسکنی درش اثر نداشتسه روز تمام درد شدیدی داشتمبرای مامان که دردش رو توصیف میکردم میگفت دقیقا درد زایمان هم همینطوری هستخلاصه خیلی حالم بود، با این وجود پا میشدم غذا درست میکردم و مراقب خورد و خوراک مامان و داداشم بودخواهرام نزدیک هستند اما ازشون نخواستم کاری انجام بدنحس کردم باید خودشون بفهمند، بهشون گفته بودم پریودم و درد دارم اما خب هیچکاری نکردنندالبته طفلیا همشون گرفتارن و برام قابل درکه اما خب ته دلم د
برچسب:
نویسنده: شیوا رحیمی
دلنوشته های مانا
شب ششم.... "چهل سالگی"گاهی که میرم دفتر خاطرات قدیم خودم رو میخونم تعجب میکنم از آن حجم از نگرانیدغدغهحس بدناامیدیو...با خودم میگم: مگه میشه یه جوون بیست ساله انقد با شور زندگی فاصله گرفته باشه!!!!؟مگه میشه یه نوجوون 17 ساله از شوخیها و شیطنتهاش ننوشته باشه!!؟برای الان و اینجایی که هستم بنظرم عجیبه.یه نکتهی که لازمه بگم این هست که: توی دوران نوجوونی "هیجان" بالاست به این معنی که ممکنه در مقابل هیجانات مختلف، ریاکشن با مسئلهی که باعث ایجاد هیجان شده همخوانی نداشته باشهمثلا
برچسب:
نویسنده: شیوا رحیمی
دلنوشته های مانا
شب هفتمدرسته که شبای که من مینویسم پشت سرهم نیستند اما چیزی که در این چالش برای من مهمتره این هست که فاصلهی نوشتنهام کم بشهکه خداروشکر همینطورم شدهیه طوری که "این چالش نوشتن" تو لیست برنامهی هر شبم جای ثابتی داره اما اینکه برسم بهش عمل کنم یا نه یکم قضیهش تفاوت داره ولی سعیم بر نوشتن اونم به صورت هر شبه.امروز تو باشگاه تمرینات پا داشتم،خیلی طول کشید تمرینم، یه کمم اذیت شدم چون کل هفته رو نتونستم برم طبق معمول بخاطر پریودیم اما واقعا چسبید و حالم خیلی خوب شد.صبح هم زودتر ا
برچسب:
نویسنده: شیوا رحیمی
دلنوشته های مانا
کمی درددلچیزای خوبی هست که میتونم در موردشون بنویسمحتی اگرم نباشه میتونم پیدا کنم و در موردشون بنویسم،مثلا اینکه تو این جهانِ بزرگ یکی هست که با تموم وجود دوسم داره و دغدغهی اول و آخرش منم و به من مربوطه،این خوشبختیه بزرگیه که میشه تا ابد در موردش نوشت.یا مثلا خونوادهی خوبی دارمگرچه مشکلات همیشه در خونوادههای پرجمعیت هست و خواهد بود اما دلیل نمیشه که بیانصاف باشم و خوبیهاشو نبینم.یا یه رفیق خوبیا...کلی مورد میشه پیدا کرد که از حس و حال خوبشون میشه نوشت اما من امشب "دلم گ
برچسب:
نویسنده: شیوا رحیمی
آنچه تاکنون درباره «شب سوم» منتشر شده است را در ادامه بررسی میکنیم.
دلنوشته های مانا
شب سومخوشحالم که دارم هرشب به قولم عمل میکنم و دیگه لپتاپ باز کردن و روشن کردنش برام مطرح نیستامروز از صبح رفتم خونه خواهرم، عصرم که رفتم باشگاه و حدودا سه ساعت باشگاه بودمیه مدت بود باشگاه رفتنم تق و لق بود ولی امروز به مربیم قول دادم منظمتر باشمواقعا هم رفت و آمدش سخته و هم هزینهشاما به حس و حال خوبهش میارزهدوست پسرمم از عصری حالش بد شده. خونه خواهرش اینا دعوت بود و ظاهرا بعد ناهار هرچی میخوره
برچسب:
نویسنده: شیوا رحیمی
آنچه تاکنون درباره «شب چهارم» منتشر شده است را در ادامه بررسی میکنیم.
دلنوشته های مانا
شب چهارمبا خودم قرار گذاشته بودم که بیام و هر شب بنویسم، تا سه شبم اومدم اما دوسه شبِ نتونستمیعنی طوری بود که جنازه میرسیدم رو تخت.ضمن اینکه یه قرار دیگهم با خودم گذاشته بودم، اینکه شبا زودتر بخوابم و خب اینکه شبا زودتر بخوابم اولویت اولهخلاصه دوسه شبِ گذشته تا دیروقت فرصت نداشتم و به محض اینکه کارامم تموم میشد ترجیح میدادم بخوابم، این شد که نتونستم بنویسم.زندگی در روزمرهترین شکلش در حال سپری شد
برچسب:
نویسنده: شیوا رحیمی
در این مطلب، جزئیات مربوط به «خوشبختی» ارائه شده است.
دلنوشته های مانا
خوشبختی سعی کنید همیشه دستتون برای "دلیل خوشبختی و احساس خوشبختی" پر باشهکه اگه یک دلیل وجود نداشت 99 دلیل دیگه هنوز باشهکسانی که فقط پول یا زیبایی رو دلیل خوشبختی میبینندهمیشه نمیتونند "خوشبختی" رو تجربه کنند.
اینجا فقط واسه لحظات دلتنگیمه... لحظاتی که میخواهم میان نوشته هایم گم شم. شاید روزی خودم را پیدا کنم...مطالبی که تو این وبلاگ میخوانید نوشته های خودمه، البته شاید بشه گفت یه جور درد دله.... امیدوار
برچسب:
نویسنده: شیوا رحیمی
در این مطلب، جزئیات مربوط به «شب پنجم» ارائه شده است.
دلنوشته های مانا
شب پنجمماه پیش پریودیِ سختی داشتم. خیلی دردم زیاد بود به طوری که هیچ مسکنی درش اثر نداشتسه روز تمام درد شدیدی داشتمبرای مامان که دردش رو توصیف میکردم میگفت دقیقا درد زایمان هم همینطوری هستخلاصه خیلی حالم بود، با این وجود پا میشدم غذا درست میکردم و مراقب خورد و خوراک مامان و داداشم بودخواهرام نزدیک هستند اما ازشون نخواستم کاری انجام بدنحس کردم باید خودشون بفهمند، بهشون گفته بودم پریودم و درد دارم اما خب هیچکاری نک
برچسب:
نویسنده: شیوا رحیمی
در این مطلب، جزئیات مربوط به «تعریف عشق» ارائه شده است.
دلنوشته های مانا
تعریف عشقازم خواستن یه تعریف از عشق بدمو اما تعریف من:عشق از تو یه ورژن بهتری میسازدعشق به زبان بازی ختم نمیشودبه غیرممکن رو ممکن کردن ختم میشود.
اینجا فقط واسه لحظات دلتنگیمه... لحظاتی که میخواهم میان نوشته هایم گم شم. شاید روزی خودم را پیدا کنم...مطالبی که تو این وبلاگ میخوانید نوشته های خودمه، البته شاید بشه گفت یه جور درد دله.... امیدوارم از خوندنشون لذت ببرید... اگه باهاشون هم احساس شدید خوشحال می
برچسب:
نویسنده: شیوا رحیمی
در این مطلب، جزئیات مربوط به «شب ششم.... "چهل سالگی"» ارائه شده است.
دلنوشته های مانا
شب ششم.... "چهل سالگی"گاهی که میرم دفتر خاطرات قدیم خودم رو میخونم تعجب میکنم از آن حجم از نگرانیدغدغهحس بدناامیدیو...با خودم میگم: مگه میشه یه جوون بیست ساله انقد با شور زندگی فاصله گرفته باشه!!!!؟مگه میشه یه نوجوون 17 ساله از شوخیها و شیطنتهاش ننوشته باشه!!؟برای الان و اینجایی که هستم بنظرم عجیبه.یه نکتهی که لازمه بگم این هست که: توی دوران نوجوونی "هیجان" بالاست به این معنی که ممکنه د
برچسب:
نویسنده: شیوا رحیمی
برچسب:
نویسنده: شیوا رحیمی
در این مطلب، جزئیات مربوط به «کمی درددل» ارائه شده است.
چیزای خوبی هست که میتونم در موردشون بنویسم حتی اگرم نباشه میتونم پیدا کنم و در موردشون بنویسم، مثلا اینکه تو این جهانِ بزرگ یکی هست که با تموم وجود دوسم داره و دغدغهی اول و آخرش منم و به من مربوطه، این خوشبختیه بزرگیه که میشه تا ابد در موردش نوشت. یا مثلا خونوادهی خوبی دارم گرچه مشکلات همیشه در خونوادههای پرجمعیت هست و خواهد بود اما دلیل نمیشه که بیانصاف باشم و خوبیهاشو نبینم. یا یه رفیق خوب یا...
برچسب:
نویسنده: شیوا رحیمی
چند روزِ صبح که پامیشم لپ تاپمو روشن میکنم و وارد صفحه کارگزاری میشم. سایت تی ام سی و کلی سهم.بعد میرم به کارای خونه داریم میرسم و هم زمان با اعتماد به نفس بیش از حد سهم بررسی میکنم و اگه لازم باشه خرید و فروش:))تا ظهر شرایط اینهاز ظهر به بعد لپ تاپم همینجوری بیخودی روشنهمیخوام بشینم پای لپ تاپ و کارامو انجام بدم اما چند دقه بعد خودمو رو رو تخت و در حال آماده شدن برای خواب میبینم!!پا میشم باز تصمیم میگیرم برم این بار جدی کارامو انجام بدم اما باز...و همین روند تا شب ادامه دارهنمیدونم این دیگه چه مرضی هست که این هفته بهش دچار شدم.باید یه تکونی به خودم بدم و روتین های قوی تر برای خودم انتخاب کنم که روزامو به بهترین شکلش بگذرونم.+ دیشب یکی دوساعت با یه دوست عزیزتر از جانی صحبت کردم و خیلی صحبت های خوبی بود و تصمیم گرفتم به خاطر خیلی از آدم های اطرافم و تصمیماتی که میگیرن خودمو درگیر نکنم چون نهایت هر کسی باید راه خودشو بره و سرنوشتشو خودش بنویسه و شاید دخالت زیاد از حد ما به صلاح هیچ کدوم از طرفین نباشه. فقط لازمه همو درک کنیم و اگه در توانمون بود همدلی کنیم. همین.+ فینال جام جهانی هم چند دقس شروع شده و من نمیتونم بگم کدومشون ببره بیشتر خوشحال میشم چون جفتشون تیم های مورد علاقه ام هستن.+ ما موجودات عجیبی هستیم که با وجود این همه غم که دور و اطرافمون هست شدیدا میل به زندگی و لذت بردن از زندگی داریم. خلاصه که همینابرچسبها:
روزمرگی
برچسب:
نویسنده: شیوا رحیمی